على اصغر ظهيرى

25

قصص الحسين (ع) (فارسى)

سراسيمه وارد حجره شدند و خود را روى بدن مادر انداختند . حسين عليه السل جلو آمد و شروع به بوسيدن پاى مادر نمود و صدا مىزد : مادرجان ! من فرزند تو حسينم ، با من سخن بگو قبل از آنكه قلبم بشكافد و مرگم فرا رسد . « 1 » در روايت ديگرى آمده است : پس از پايان يافتن غسل فاطمه زهرا سلام اللَّه عليها ، اميرمؤمنا عليه السل فرمود : فرزندانم بياييد براى بار آخر با مادرتان وداع كنيد . امام حسن و حسين عليهماالسلام خود را روى بدن مادر انداختند و سخت مىگريستند ، اميرمؤمنا عليه السل مىفرمايد : به خدا قسم ! فاطمه در اين حال ناله‌اى كرد و دستهاى خود را باز نمود و حسن و حسين را براى مدتى به سينه چسباند . پس هاتفى ندا داد : يا اباالحسن ! حسن و حسين را از روى سينه مادر بردار ، به خدا قسم فرشتگان آسمان را به گريه درآوردند ، من نيز آنها را از روى سينه مادرشان برداشتم و بندهاى كفن را بستم . « 2 » برخورد امام حسين عليه السلام با خليفهء دوّم روزى عمر بن خطاب بر فراز منبر نشسته بود ، امام حسين عليه السل نزد او آمد و فرمود : از منبر پدرم بيا پائين و روى منبر پدر خودت بنشين .

--> ( 1 ) - كشف الغمه ، ج 2 ، ص 126 . ( 2 ) - بيت الاحزان ، ترجمهء اشتهاردى ، ص 252 .